تبليغاتX
... به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن


... به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن





















 

 

من : فقط داشتم فكر مي كردم كه خيلي درد داشت؟؟؟ 

تو : چي درد داشت؟؟؟ 

من : وقتي از آسمون افتادي ، چون من داشتم فكر مي كردم كه
با يه گوشه ازخوبيهات بايد يه فرشته باشي درسته؟؟؟

 تو خنديدي!!!

و من همه دنيامو مي دم تا بازم واسم بخندي ......

 

 پ. ن: دستامو با احساس  تو بستم  _ من ٬ بی نهایت با تو همدستم

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:0 توسط ღღالهامღღ|

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
آی نخل آشفته غفلت گونه ام را تیر
آی نفروشین صفای زلفکم با دست
آبرویم را نریزی دل می نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است.......

پ.ن 1: قراره کسی رو که خیلی میدوستمش و هميشه بي قرارشم ببينم!!!! برای دیدنش ثانیه ها رو می شمرم

 پ .ن 2:وقتی دقایقی رو با کسی که دوسش داری سپری میکنی چشم دیدن ساعت رو نداری داری. لحظه ديدار تو دقيقا من همين حالتو دارم... 

پ .ن 3: تو کی هستی که بادیدنت قرارم دیگه نیست ؟؟؟؟ تو ،تو ي گلوگاه احساسات من گیر کردی، درده ولي از نوع شيرينش!!
و من هوس میکنم که گهگاهی تو رو با تمام حواس پنج گانه ام تجربه کنم و اسم خونسردتو روی تمام خاطرات خوبم خالکوبی کنم!

پ .ن5: خب !! این پست هم تموم شد! و من كشان كشان تا لحظه ديدار...


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:44 توسط ღღالهامღღ|

پنجره را باز می کنم،

و بوی مهر همیشه کسالت زده ام می کند...

یاد روزهای بی مهری می افتم و از این همه پاییز کلافه میشوم!

چقدر در کوچه های مهر و آبان و آذر دویده ام

و برگ های بی گناه را

چند بار لگد کرده ام؟؟؟

روح کتانی های سفید پاره ی روزهای کودکی ام را احضار می کنم

تا ذهن مشوشم را

به خاطرات سالهای کودکی ام ببرد

و کوله پشتی ام

آنقدر پیر شده است

که مدام از سنگینی کتابهایم غر میزند!

چرا من دیگر مدادی برای تراشیدن ندارم؟

و کسی به من سر مشق نمی دهد!

سارا انار ندارد!

دارا انار دارد!

دلم برای تمام نداشتنهای سارا می سوخت و نداشتن انار در دستهایش

تنها بهانه ای بود که من

آنقدر بغض در گلویم گیر کند

که زنگ تفریح

نتوانم سیب سرخ کوچکم را گاز بزنم

و آنقدر از دارا بدم می آمد

که آرزو می کردم

کاش انارش را گم کند....

من آنقدر کوچک بودم آنروزها

که نمیدانستم

همیشه بعضی ها سارا بوده اند و بعضی ها دارا

و هرگز انارها اشتباه در دست کسی گذاشته نمی شود!

.........

پ.ن 1: اين شعرو الان گذاشتم بخاطر اينكه واسه من از پس فردا uni شروع مي شه.يعني تو تقويم من پس فردا بوي ماه مهر و درس و كتاب و دفتر از اين جيزا مياد.اينم بگم اين شعر خيلي زياد تر از اين بود ولي حوصله نداشتم تايپش كنم در عوض عجيب حس "پ.ن" نوشتن دارم 

پ.ن 2: واقعآ احساس عجیبی دارم! هر روز که بزرگتر میشم دنیا برام کوچیک تر میشه و غصه ام میگیره وقتی نمیتونم به هر بهونه ای لبخند بزنم!داد بزنم و ديوونه بازي در بيارم. اوووف كه دلم واسه خيلي از بچه بازيام تنگ شده !واسه شيطنتام!!! 

پ.ن ۳ : اين روزا آدم چه چيزايي مي بينه. نمي توني بگي از تعجب شاخ در مي ياري چون ديگه خيلي عاديه . يارو بقول خودش دااااف داره و بازم.... (استغفرالله) 

پ.ن ۴: خب اين جانب آماده آمادم كه برم دانشگاه . فك كنم يك كاميون وسيله دارم مي برم الاااا يك خودكار واسه جزوه نوشتن  

پ.ن ۵ : شمام بهم سر بزنينا من زودي بر مي گردم . نگار خانومي و ملينا جووني و هاجر گلم و...با شمام. تنهام نذارين 

پ.ن ۶: اگه دارم فله ای آپ می کنم دلیلش اینه که شاید دیگه مثل قبل نتونم هر شب بيام نت! شاید ازین به بعد كمتر بنويسم و نتونم جواب کامنتای محبت آمیز دوستامو بدم. بهر حال امیدوارم ازم دلگیر نشن و ببخشنم. من با تمام وجود دوسشون دارم... کسانی رو که هرگز ندیدمشون ولی تو فضای نا محدود خیالم محبتشونو لمس کردم!

پ. ن ۷: خب همينا ديگه!!! 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:27 توسط ღღالهامღღ| |

وقتي بزرگ شدم، ميخواهم  هر كسي باشم

به جز يك مادر بداخلاق،

يك پرستار بي حوصله،

يك آدم عصباني،

دروغ گو،

يك آدمي كه عاشق نباشد،

يك آدم نااميد كه با همه دعوا دارد،

و يا يك آدم گنده اي كه بيهوده باد به دماغ مي اندازد

 اما...

مثل اينكه ديگر آدمي باقي نمانده

پس بهتر است فعلا بزرگ نشوم

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:31 توسط ღღالهامღღ| |

از بزرگی نقل است :

  دلا نزد کسی بنشین ٬که او از دل خبر دارد

  تو که از دلم خبر داری !!!

  پس با کمی انصاف

  دمی بنشین 


  پ.ن ۱: چندروز پیش اومدم خداحافظی کنم و برم.چون بخاطر درسها کمتر وقت می کنم بیام اینجا. ولی ۱ساعت هم نتونستم دوری شمارو طاقت بیارم. اینجانب تصمیم کبری خودمو گرفتم که بمونم و البته می مونم

پ.ن ۲: راستی با توام !! بیا با هم بشینیم پشت پنجره و به خیابونای خیس شهرمون نگاه کنیم.با یه قهوه داغ کنار هم خیلی می چسبه

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:26 توسط ღღالهامღღ| |


Design By : Night Skin