تبليغاتX
... به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن


... به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن





















 برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
 نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
 هر از چندی به من می گفت:
"
یارم کو؟ برایم قصه او گو!"

 ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
 "وای الـــهــام! پاسخ گو!!!
 بهارم را کجا راندی؟
 نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
 به هر ساز تو رقصیدم
 شکستم، دل نبستم
 باز خندیدم!
 تلف کردی جوانی را به تنهایی
 نگفتم هیچ!
 حالا آشیانت کو؟
 یار مهربانت کو؟!"


 

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 2:4 توسط ღღالهامღღ| |

 
 
و به هنگامی که همگنان من
 عشق را
 در رؤیای زیستن
 اصرار می‌کردند
 من ایستاده بودم
 تا زمان
 لنگ‌لنگان
 از برابرم بگذرد

 و اکنون
 در آستانه‌ی ظلمت
 زمان به ریشخند ایستاده است
 تا من‌اش از برابر بگذرم
 و در سیاهی فروشوم
 به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
 آن‌جا که تو ایستاده‌ای...


نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:2 توسط ღღالهامღღ| |


Design By : Night Skin