... به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
" یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
"وای الـــهــام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"
و به هنگامی که همگنان من
عشق را
در رؤیای زیستن
اصرار میکردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگلنگان
از برابرم بگذرد
و اکنون
در آستانهی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا مناش از برابر بگذرم
و در سیاهی فروشوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستادهای...
| Design By : Night Skin |


