تبليغاتX
... به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن


... به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن






















 ساده بیا دست منو بگیر و
 ساده نگیر این همه سادگی رو
 ساده نگیر اگه هنوز می تونی
 پای همه سادگیهات بمونی

 خسته نشو اگه تموم راهها
 پیش تو و سادگیهات بسته شن
 طاقت بیار اگه همه آدما
 از این که پا به پات بیان خسته شن

 آخر خط جاده های خسته
 بگو چقدر راه نرفته مونده
 پشت دلت وقتی به خون نشسته
 چند تا ترانه است که کسی نخونده

 دووم بیار خسته نشو از سفر
 تنهاییت هم بذار رو دوشت ببر
 ترانه باش اون ورِ آخر خط
 به نقطه میرسی بیا سرِ خط

 به نقطه میرسی بیا سرِ خط...

                                                                 شعر از دکتر افشین یداللهی

 

      

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 3:40 توسط ღღالهامღღ| |

 
 وحشت از عشق که نه

 ترس ما فاصله هاست

 وحشت از قصه که نه

 ترس ما خاتمه هاست

 ترس بيهوده نداريم

 صحبت از خاطره هاست

 صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست

 کوله باريست پر از هيچ که بر شانه ماست

 گله از دست کسي نيست

 مقصر دل ديوونه ماست

 تا سرانجام 

 سرانجام ...

 گرفتيم به هيچ

 راهي سفر به هيچستانيم

 گله اي هست که از خود داريم

 چاره اي نيست اگر انسانيم

 درد ما مرگ تفاهم

 غم ما کوچ محبت

 غم ما از بي کسي مردن و رسوا شدنه

 اينم از عاقبت عشق که تنها شدنه

 هرگز از دوری اين راه مگو

 و از اين فاصله ها که ميان من و توست

 و هر آنگه که دلت تنگ من است

 بهترين شعر مرا قاب کن

 و پشت نگاهت بگذار

 تا که تنهایی ات

 از ديدن من جا بخورد

 و بداند که دل من با توست

 و همين نزديکی ست .......

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 توسط ღღالهامღღ| |

 
 من عروسکم !!

 عروسک کسی که پشت پرده است ، دستهای او مرا درست کرده است.

 من عروسکم ، عروسک خدا! دوست عزیز و کوچک خدا !

 یک عروسک نخی که شب  به شب ،  توی دامن خدا به خواب می رود  .
 روی  بال  نازک فرشته ها سوار می شود.

 تا دم حیاط آفتاب می رود. 

 صبحها خدا به من ، نان داغ و آفتاب می دهد .
 شب که می شود مرا توی ننوی ستاره ها  ، تاب می دهد.

 راستی ، خدا خودش برای من یک لباس تازه دوخته !

 جای دکمه های آن ، ولی چند تا ستاره کاشته...

 یکمی هم از خودش ، توی جیب من گذاشته !

 قلب یک عروسک نخی نمی زند ، ولی خدا ...
 
قلب شد ، توی سینه ام تپید.


 
دکمه های چشم من اشک را بلد نبود ،
 یک شب او ، قطره قطره از کنار چشم من  چکید.

 
 
این عروسک نخی ، کاردستی خداست .
 خنده های او چقدر ، مثل خنده ی فرشته هاست.

 هیس!!!

 فکر کنم عروسک خدا ، بازهم به خواب رفته است .
 یا سوار بال نازک فرشته ها تا دم  حیاط آفتاب رفته است.

 شب بخیر عروسک خدا ...

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:34 توسط ღღالهامღღ| |


Design By : Night Skin